تبليغاتX
تنها امیدم لبخند غنچه ها
تنها امیدم لبخند غنچه ها
زندگی پرواز در آسمان است اما در سایه اش بر روی دریا پس هم پر پرواز میخواهی و هم ناز ماهی
جاده ی خالی ... سه شنبه بیستم شهریور 1386 12:26

جاده ی خالی

 

آسمان تاریک است

 

ماه اما روشن

 

باد می آید

 

بوی نم می آید

 

از دل آجر هر دیواری آه لبخند می آید

 

راه اما باز است

 

جاده ی سبز محبت پیداست

 

جاده را می بینم

 

خلوت و خالی

 

کمتر رهگذری جاده را یافته است

 

جاده اما زیباست

 

من صدای نفس تک درختی را می شنوم

 

کنج جاده ی مهر

 

که در آنجا تنهاست

 

آسمان تاریک است

 

ماه اما روشن

 

جاده پیداست

 

راه را باید رفت ....

 

باید رفت ....

 

باید رفت ....

 

شعر از ریحانه (خودم)

 

 

 

سلام سلام به همه ی مهربونا ... احوالاتتون چطوره؟  

با تابستون که داره روزای آخرشو میگذرونه چه کردید؟ هنوز که باهاش وداع نکردید؟  

خیلی زود گذشت و سال تحصیلی هم به همین زودی میگذره و عمرمون هم سریعتر و غنچه ی وجودمون هم یه روز پرپر میشه ولی با مهربونی میشه زمان پایان رو عقب انداخت... حالا بگذریم وارد بحثای غمگین ناک نمیشیم  (گرچه دنیای خودم خیلی وقتا اونجا ها سیر میکنه) چون هم دل خودم به درد میاد و هم شما ولی محبت فراموشتون نشه دوستای گلم !!!

من که این تابستون انواع اتفاقات خوب و بد و جالب و غیر منتظره برام افتاد ! هم گریه کردم  و هم خندیدم ...هم چیز یاد گرفتم   و خلاصه همه چی!

رو هم رفته تابستون خوبی بود البته هنوز تموم نشده ها امیدوار باشید!!!

ولی دلم برای مدرسه و شیطونی و مخصوصا درس فیزیک خیلی تنگ شده ... آخی ! معلمای خوبمو بگو حتما روز اول کلی سر به سرم میذارن آخه میدونین توی مدرسه هم به من میگن ماهی کوچولو و یه عده هم میگن نی نی پفی و دسته ای هم میگن ‌Baby face و خلاصه اینا دیگه !!!

آهااااای مدرسه خوشحال باش که ماهی دوباره اومد...!!!

بالاخره منم بعد از چند وقت یه آپی زدم تو رگ ! ولی این دفعه به جای متن یکی از شعرامو براتون نوشتم البته نمیخواستم توی وبلاگم شعرامو بنویسم اما دیدم یه تنوعی هم لازمه ... مگه نه؟

از همینجا به همه ی دوستای مهربونی که زحمت میکشن و به من سری میزنن خیلی مرسی میگم  ... یه دنیا پر از غنچه های مهربونی برای همتون مهربونا ....!

 

نوشته شده توسط ^^ماهی کوچولو^^ریحانه^^ | موضوع: | لينک ثابت |

فرشته کوچولوی مهربون... شنبه دوازدهم خرداد 1386 12:46

سلام ... سلاااااام ... سلااااااااااااااااااااااااااام... بازم یه سلام گرم و مهربون به همه ی دوستای خیلی خیلی مهربون و خوبم. حال شما چطوره؟ با این دنیای مهربون و نامهربون چطوری سر می کنید؟ بالاخره بعد از چند وقت دیشب یه متن دیگه نوشتم که خودم خیلی دوستش دارم . امیدوارم شما هم خوشتون بیاد             دوستتون ریحانه ( ماهی کوچولو ) 

 

 

فرشته کوچولو

 

نزدیک غروب بود که از آسمون یه فرشته ی مهربون و کوچولو اومد به دنیای ما زمینی ها . فرشته از جنس آسمون بود ، یه فرشته ی مهربون، یه فرشته ی کوچولو و معصوم ، فرشته ای که صداقت رو می شد از نگاه گرمش فهمید ، محبت در طنین صداش موج می زد و از لبخند قشنگش عشق لبریز بود . دستاش اونقدر کوچولو و لطیف بود که معصومیت ازش می بارید ، صورت دوست داشتنی و کودکانه ی او ماه رو شرمنده می کرد ، پاهای کوچولوش همیشه قدم های دوستی رو بر می داشت . فرشته از جایی اومده بود که ابتدا و انتها بود ، فرشته از اقیانوس آسمان بی کرانی اومده بود که توی اون غم معنایی نداشت ، بی وفایی خونه نکرده بود ، دو رویی رنگی نداشت ، اونجا احساسات رو کنج دلشون زنجیر نکرده بودن و بر سر در کوچه باغ های محبت تابلوی ورود ممنوع نصب نبود ، اونجا شاخه گل عشق رو نچیده بودن که به جاش خار خیانت بکارن ، اونجا آسمون دل همه آبی و آفتابی بود ، اونجا هم مثل زمین پاییز داشت اما آسمون دل هیچ کس پاییزی نبود ، توی سرزمین فرشته ی قصه ی ما وقتی بارون می اومد هیچ کس توی خونه نمی موند ، همه آواز پرنده ها رو می دیدن ، می فهمبدن ، اونا چشماشون باز بود و زیبایی ها رو می دیدن ، آب رو احساس می کردن ، پروانه رو درک. زندگی یعنی این .... اما نمی دونم چرا فرشته کوچولو اون دنیای قشنگ آسمونی شو گذاشته بود و اومده بود به دنیای ما خاکی ها ، شاید اون دنبال چیزی بود و شاید هم نه ... شاید اون فکر می کرد می تونه دنیای خاکی ما رو هم آسمونی کنه ! شاید اونم قصه ی تلخ دنیای ما رو شنیده بود ! کسی نمی دونه ، شاید یه روزی دل آدمای خاکی هم آسمونی بشه ...! وقتی فرشته کوچولو می بینه ما با محبت بیگانه ایم آه می کشه ، وقتی می بینه ما مهربونی رو پشت تاریکی شب پنهان کردیم دلش می شکنه ، دلتون میاد دل کوچولوی اونو بدرد بیارین ؟!

فرشته ی کوچولوی من... سال ها منتظرت بودم ، دنیای ما هم کوچولو های مهربونی داره که دلشون آسمون داره ، یه آسمون آفتابی ! اما نمی دونم چرا دل های خیلی ها هنوزم خاکیه ؟! وقتی کنار دریا قدم می زنم و کودکانی رو می بینم باز هم امیدوار می شم شاید دنیای ما هم یه روز اقیانوسی از آسمون بشه ...!؟

 

 

 

چشماتونو باز کنید دنیا خیلی قشنگه...!

 

نوشته شده توسط ^^ماهی کوچولو^^ریحانه^^ | موضوع: | لينک ثابت |

خداوند عشق... ((تولدم)) سه شنبه یکم اسفند 1385 18:10

سلام سلام سلام ... صد تا سلام به همه ی دوستان عزیزم ... خیلی باید ببخشین که این آپ خیلی دیر شد آخه اصلا فرصت نمی کنم شاید آپ بعدی هم به این زودی نباشه... با امید موفقیت همه شما...

ریحانه(ماهی کوچولو)

 

 

خداوند عشق

عشق چیست؟

دل از عقل می پرسد ؛

به راستی عشق چیست؟ کیست؟ کجاست؟

این سوالی ست که عقل دلیلی برای وصفش ندارد و دل انتهایی برای آن نمی یابد ، عشق دلیلی ست برای وجود انسان و عشق نشانی ست از مهربانی خدا ، عشق بی انتها ست ، عشق فقط بین لیلی و مجنون خلاصه نشده است و به شیرین و فرهاد پایان نمی یابد ، عشق کلمه ای ست فراتر از همه ی این ها ... عشق حالتی ست که هر کسی لایق آن نخواهد بود ... چه بسا بسیارند که عشق را از معنویت جدا می کنند و لیلی و مجنون را فقط دو انسان می پندارند ، حال آنکه عشق همان عرفان و معنویت و در کلام آخر عشق خداست. این همان خدایی ست که همچون مجنونی به لیلی اش ما را دوست دارد و چون فرهاد به شیرینش به ما عشق می ورزد ، او همان کسی ست که شیرین و فرهاد ، لیلی و مجنون و همه ی عاشقان را آفرید . او همان کسی ست که عشق را از وجودش در سرشت آدمی نهاد ، او خدایی ست که بنای آفرینش او عشق و محبت است چرا که خودش عشق است ، پس آیا او از هر عاشقی ، عاشق تر نیست ؟ آری اوست معشوقه ی آنان که او را شناخته اند ، زمانی که عاشق شدیم جز خوبی ها و زیبایی های معشوق چیزی دیگر در او نیافتیم و حال این همان خدایی ست که چون عاشق ماست ، جز خوبی هایمان عنصر دیگری در ما نمی بیند و همواره به ما عشق می ورزد ، ولی وای به حال ما اگر خدا عاشق مان نبود ... آهای فرزندان آدم ، عشق پاک خداوند را سرلوحه ی عمل گردانید ! آهای عاشقان ، پله های مقدس عشق را بالا بیایید تا به عشق برسید ، حقیقت دنیا را بیابید ، عشق همینجاست ، کنار ما ، فقط احساسش کنید ، لمسش کنید و آن را بخواهید. بیایید همه عاشق باشیم ، فرقی نمی کند عاشق چه کسی یا چه چیزی باشیم چرا که همه ی عشق ها به خدا می رسد و او که خداوند عشق است. همه ی دنیا با سه حرف تا پایان پایدار می ماند و آن عشق است. حقیقت زندگی جز عشق و محبت چیزی نیست ! چراآن را نمی یابید؟ انسان اگر عاشق نشود انسان نیست ، پس چرا عاشق بیگانه شویم ؟ چرا عاشق خود عشق نشویم ؟ از عشق متولد شدیم و به عشق هم خواهیم پیوست... بیایید به خداوند لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد و همه ی عاشقان ایمان بیاوریم و به عشق کلید قلب هایمان را بدهیم و دلمان را به عاشقان ارزانی دهیم...

                  

                    

                    ... که عشق چیزی فرا تر از سخن است ...

 

 

2 اسفند روز تولدم مبارک

 

نوشته شده توسط ^^ماهی کوچولو^^ریحانه^^ | موضوع: | لينک ثابت |

امروز باران آمد... یکشنبه سی ام مهر 1385 23:47

سلام به همه ی اونایی که مهربونن و مهربونیو دوست دارن. بالاخره بعد از چند وقت حال و هوای نوشتن اومد سراغم و تونستم دوباره بنویسم ... امروز اینجا بارون اومد ولی برای من بارون یه جور دیگه بود واسه همین متن زیر رو نوشتم.امیدوارم بدتون نیاد.

 

 

 

 

امروز باران آمد ...

 

امروز باران آمد ، امروز آسمان گریست ، امروز بغض غم ترکید ، امروز آسمان اشک هایش را نثار قلب های تشنه ای کرد ، امروز خیلی از دل ها هم مثل آسمان باریدند ، اما امروز محبت خندید ...!

بوی نم باران همه جا را پر کرده بود ، و صدای خش خش برگ های پاییزی آن را همراهی می کرد ،  زمین سنگفرشی از برگ ها شده است و سقف آسمان ابر است ، همان ابر هایی که می گریند . کلاغ ها قار قار می کردند و از جانبی به جانب دیگر آسمان پرواز کنان ، گویی پاییز فصل آنان است ، پاییز زیباست و دلگیر ، یاد آور روزهای تلخ است پاییز . و من همچنان زیر باران پیش می روم ، کسی مرا به سوی خود می کشاند اما او کیست ؟!

ولی من می روم ... در دل خود با خدای مهربانم سخن می گفتم : (خدای من چه زیباست باران ، باران گذر غم است ، می باریم و دلتنگی هایمان را همراه قطره ها فرو می فرستیم و تو چه مهربانی که آسمان را می بارانی تا ما را به یاد باریدن اندازد ، تو چه مهربانی که محبت را همراه قطره ها کردی تاشبنم وجود ما بوی مهر گیرد ، باران تو بوی نم دارد و باران ما بوی غم ، اما وقتی باریدیم آزاد و رهاییم و آن زمان است که محبت می خندد ، چرا که ما می خندیم ولی این تویی که اول و آخری .)

در همین میان متوجه شدم زیر باران ، باران می بارد ، آری پیرزنی را دیدم که به آسمان چشم دوخته بود و می

گریست ، آسمان چشم هایش خیس خیس بود ، روبروی او بودم و او همچنان خیره به آسمان ، پرسیدم : آسمان

بارانی ست و چرا چشم های شما هم می بارد ؟ پیرزن بی آنکه نگاهش را از آسمان جدا کند می گوید :  ابر ها را ببین ، می بینی هر لحظه به یک شکل درمی آیند و لحظه ای یک رنگ نمی مانند ؟! آدم ها هم مثل ابر ها هستند ، آنها لحظه ای این گونه و لحظه ی بعد دیگرند . آنها یک جور نمی مانند و هر لحظه عوض می شوند ، اما سرانجام دوباره می بارند ولی فرق ابرها و آدم ها اینست که ابرها می بارند ، به دریا میریزند و دوباره به آسمان میروند و ابر می شوند اما وقتی انسانی بارید ، باریده است و به دریای بی کرانی می پیوندد ، او هرگز نمی تواند دوباره ابر شود ، آسمان را یک بار به او می دهند.

پیرزن خیره به آسمان بود و من خیره به او..... زیر باران باز می گردم اما به این فکر که شاید باریدنم نزدیک باشد..... و امرز باران آمد.....

 

 

 

چه خوب بود که ما ابرهایی بودیم وسیع ، که هرگز عوض نمی شدیم ،

یک رنگ ، یک دل ، مهربان

 

نوشته شده توسط ^^ماهی کوچولو^^ریحانه^^ | موضوع: | لينک ثابت |

پسرک نی لبک زن... پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 11:20

سلام مهربونا . چند شب پیش داشتم روی سی وسه پل قدم می زدم که تصمیم گرفتم متن زیر بنویسم آخه بیشتر از همیشه نظرم به نی لبک زن ها جلب شد . امیدوارم بدتون نیاد.

 

پسرک نی لبک زن

 

و آرام آرام بر فراز سی و سه پل قدم میزدم ، چه محیط دلنشینی داشت ، گوشه و کنارش روی طاغچه های گنبدی شکل پیرمرد هایی نی لبک می زدند ، پیرمرد هایی که خود را فرزند اینجا میدانند ، طاغچه هایی که دست های هنرمندی آنها را پدید آورده بود و هر آجرش هزار ها خاطره در بر داشت ،  مردم هر کدام در حال و هوای خویش بودند و می گذشتند ، وارد دالان های باریک شدم چه صفایی داشت ، خلوت اما پر خاطره ، روی دیوار های هر دالان یادگاری نوشته بودند ، دالان هایی که محرم اسرار دل هایی بودند و چه رازدار که رازی را فاش نکردند و شاید روزگاری آنها را با خود مدفون کنند . گاه گداری گوشه ای جمعی را میدیدم که نشسته بودند ، عده ای آواز می خواندند ، بعضی به آرامی صحبت می کردند و بسیاری چون من در افکار خود غرق بودند ، در تاریکی شب نور زرد رنگی میتابید که عکس خود را در آب نمایش میداد ، چه خلوتگاه دلنشینی ، دلم می خواست تمام عمرم آنجا بنشینم و این زیبایی ها را هزاران بار مرور کنم اما افسوس که نه وقت مجال میدهد و نه زندگی امان . کم کم به انتهای پل می رسیدم ، از دالان ها بیرون آمدم . در میان آن شلوغی که نگاهم به سرعت از همه می گذشت بر روی پسرکی که برای خودش نی لیک میزد خیره ایستاد. نگاهم به او وامانده بود و پاهایم قفل شده بود ، صدای ساز نی لبکش با بقیه فرق داشت ، آن صدا تمام احساست را به رقص وا میداشت ، به رقص غم ... صدای نی لبک پسرک با آب فواره همسان بود و قطره ها را تسخیر کرده بود . چشم های او بسته بود اما من نگاه معصومانه ی او را احساس می کردم که خسته بود . دهانش به حرفی باز نمی شد اما تمام حرف هایش را در نی لبک چوبینش می نواخت . لباس های کهنه ای به تن داشت که معلوم بود او چندمین نفری است که آنها را می پوشد ، پارچه هایی روی پاهایش پیچیده بود تا جای کفش را پر کند. بدون اختیار کنار پسرک رفتم . نمی توانستم حرفی بزنم پس فقط گونه هایش را نوازش کردم . چشمانش را گشود و سازش را رها کرد و من فقط خیره به او مانده بودم . نگاه پرسشگرش را به من دوخته بود ... گفتم : پسر کوچولوی مهربان چرا اینجا نشسته ای؟ گفت : می خواهی مرا از ساز زدن در خانه ی خود برانی؟ گفتم : مگر خانه ات کجاست؟ گفت : اینجا خانه ی من است و این نی لبک و آب رودخانه خانواده ی من هستند و این مردم مهمان های خانه ی من اند ، من با ساز نی لبکم از آنها پذیرایی می کنم ولی آنها بی توجه میروند . پرسیدم پس چگونه افق را به شفق می رسانی؟ گفت : زیر پل ، آنجا اتاق امن من است و خوابگاه شب هایم . من با لالایی آب میخوابم و صدای آفتاب بیدارم میکند . لحظه ای به آب نگریست و گفت : زندگی من مثل این آب است و من به منزله ی پل ، آب را ببین چه بی صدا از پل میگذرد و بار فرسودگی را بر دوشش می گذارد ، من نیز فرسوده خواهم شد زیرا خشت هرچه باشد بی دفاع است در مقابل صلاح آب . دیری نمی پاید که این آب منزلگاه جاوید من خواهد و من به آن خواهم پیوست ،  پسرک بر میخیزد و میرود ...... و من در حسرت هم نشینی او .......شب بعد به دیدن پسرک رفتم و هر سو را به دنبالش گشتم اما نبود ...... من فقط زیر پل بستری خالی را دیدم که در کنارش نی لبکی چوبین بود ......

 

 

بله دوستان من بیایید اینبار با دقت اطرافمان را بنگریم همین کنار ما کودکانی بی صدا ازدست میروند.

 

نوشته شده توسط ^^ماهی کوچولو^^ریحانه^^ | موضوع: | لينک ثابت |

کودک یتیم... یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 14:14

باز هم یه سلام مهربون به همه ی مهربون ها. دیشب خیلی دلم گرفته بود و شاید مدتی رو گریه کردم و امروز اون ناراحتی ها رو توی این متن ریختم و کلمه های زیر رو از درونم بیرون کشیدم.

کودک یتیم 

 

و کودک یتیم کنار جوی آب خیابان دو زانو نشسته بود ، صورت کوچولو و پاکش غم تنهایی را به راحتی به نمایش گذاشته بود ، نگاه چشم های کودکانه اش مانند تیری به قلبت می نشست ، چشم هایی که از نگریستن به انسانها خسته شده بود ، چشم هایی که همیشه در انتظار عابری خریدار، کسی که از او فالی بخرد به هر سو میگشت چقدر خسته بودند . دهانش به هیچ حرفی باز نمیشد ، روی دست های کوچکش آثار زخم هویدا بود ، پیراهن کهنه ای به تن داشت که آرنج های آستینش را وصله کرده بودند ، شلوار پاره ای پوشیده بود که حتی وصله ای هم نداشت ، کفش هایش پاره بودند معلوم بود چند باری آنها دوخته است اما کفش هم زیر بار فرسودگی از بین خواهد رفت . نمی دانم در این دنیا که بین چشم ها هم اعتمادی نیست و از هیچ کس وفا انتظاری نمی رود چگونه این کودک می زیست !؟ در این دنیا که انسان در اوج شادی تنهاست، دنیایی که همه دلت را میشکنند ، در این دنیا که دل شکستن به تفریحی مبدل شده است ، روزگاری که چون غباری در تاریکی  محو ات می کند اما از این روزگار که ماه را تاریک کرده است انتظاری بیش نیست . حال این کودک چگونه شب خود را به صبح می رساند ؟!... به آرامی کنارش رفتم و من هم پیش او کنار جوی آب نشستم ، دیدگانم به او خیره مانده بود ، به گذر آب جوی نگاه می کرد و در فکر بود ، مدتی همین گونه نگاهش کردم... بی اختیار دستانم روی شانه اش حلقه شد ، نگاهش به طرفم برگشت ، گویی او را از دنیایی بیرون آورده بودم ، از گودی چشمانش چند قطره اشک پایین می ریخت و چشمانش به سرخی می گرایید ، پرسید : فال می خواهی ؟ نمی توانستم جوابی به او بدهم ، زبانم قفل شده بود پس فقط نگاهش کردم... شاید درون مرا دریافت که دیگر چیزی نگفت ، لحظه ای بعد گفتم : عزیزم چرا اینجا نشسته ای ؟ نگاهم کرد و گفت : زندگی من مثل این جوی آب می ماند ، معلوم نیست از کجا آمده و به کجا می رود ، گاهی میاید و گاهی می رود ، گاهی پر جوش و خروش است و گاهی خشک بی آب ، گاهی صاف و زلا ل است و گاهی به منزله ی سطل زباله ی عابران تیره و تار ، من در این بازی روزگار بی نقشم باید به انتظار آینده بنشینم ، من نمی توانم فردا را بسازم چون فردا همان دیروز من است و امروز همان فردا ... بی اختیار اشک می ریختم و می سوختم از ستم زمانه ... کودک مهربان یتیم بوسه ای بر گونه هایم گماشت و رفت ... هیچ کاری نمی توانستم انجام دهم ... من کودک یتیم را می دیدیم که دور تر و دور تر و دور تر دور تر می شد ...

 

    افسوس که دل های کوچک این کودکان از یاد همه رفته اند...واقعا افسوس...

 

نوشته شده توسط ^^ماهی کوچولو^^ریحانه^^ | موضوع: | لينک ثابت |

بهترین بابای دنیا رو من دارم.... سه شنبه هفدهم مرداد 1385 13:43

چه مهربانند پدر ها ! چه فرشته هایی هستند آنها !

از لبخند مهربانشان جان میگیری ! و چه شادی زمانی که با دست هایشان نوازشت می کنند !

و چه بی وصف اند !

پدر مهربانم تا بی نهایت دوستت دارم !

دختر کوچولوی تو...

نوشته شده توسط ^^ماهی کوچولو^^ریحانه^^ | موضوع: | لينک ثابت |

پیرمرد دست فروش .... چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 16:13
باز هم سلام دوستان خوبم.... چند روز پیش که همراه پدرم رفته بودم بیرون توی ماشین تنها شدم و داشتم آسمان رو نگاه می کردم که نا خود آگاه متن زیر توی ذهنم تداعی شد....

 

پیرمرد دست فروش

 

و پیرمرد مهربان دست فروش بساطش را کنار پیاده روی خیابان پهن کرد ، پارچه ی نخی گل داری را روی سنگفرش پیاده رو انداخت و دانه دانه وسایلش را که چیز زیادی نبود روی آن چید. دستهای چروکیده اما مهربانش  پینه کرده بود و روی پیشانی اش خط هایی افتاده بود . صورتش چه درد هایی در برداشت . همه ی عابران با بی توجهی از کنارش عبور میکردند و پیرمرد ساکت بود . گه گاه که عابری به او می نگریست با پوزخندی میگذشت. پیرمرد به آسمان خیره نگاه میکرد ، گویی از دنییای اطرافش جدا سیر میکرد . چه پیرمرد مهربانی بود . جلو رفتم و کنارش نشستم ف اصلا متوجه من نبود ، با خجالت گفتم پدرجان... ناگهان نگاهش به من افتاد ، در چشمانش نگاه کردم ، وای چه چشمان دردی بود و چقدر پرمحبت. پرسیدم پدرجان در آسمان چه می بینی که اینقدر جذاب است که تو را از این دنیا جدا کرده است ؟، سکوت کرد ، لحظه ای بعد مرا به دقت نگریست و دوباره نگاهش را به آسمان دوخت و گفت : من در این آسمان چیز ها می بینم که هر کسی نمی بیند . من تاریکی شب را نمی بینم ، من آنچه در این سیاهی آسمان شب گم شده را می بینم ، من محبتی را می بینم که در شب گم شده است ف من وفا را می بینم که آن را کنج همین آسمان زنجیر کرده اند ، من عشق را می بینم که سرخی اش را زیر این تاریکی محو کرده اند . من ستاره های چشمک زن و خود نما را نمی بینم ، من ستاره هیی می بینم که کوچک و کم نورند اما همان نور چه دلنشین است ، ستاره ی کودکان یتیم این ها هستند . من ستاره ی کودکان یتیم را می بینم که کوچک و کم نورند اما نورشان چقدر گیراست . من نیمه ی روشن ماه را نمی نگرم ، من نیمه ی تاریک ماه را می بینم که پر از رنج است و پر از غم اما در انتظار روزهای بعد که به روشنی بگراید . آری من این ها را می بینم..... از این همه روشنی پیرمرد دست فروش به وجد آمده بودم و من هم  چون او آسمان را می نگریسم... چه پیرمردی.....چه آسمانی....

افسوس که محبت و عشق و وفا در تاریکی گم شده اند. افسوس

 

نوشته شده توسط ^^ماهی کوچولو^^ریحانه^^ | موضوع: | لينک ثابت |

گفتگو با خدا... پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 6:50

سلام دوستان من ... دوروز پیش صبح که از خواب بیدار شدم و همه خواب بودن توی اون فضای بی هیچ صدای خونه هوس راز و نیاز و درد و دل کردم و چه کسی از خدای مهربون بهتر....نه؟

 

گفتگو با خدا

و آرام در پارک و کنار آب قدم میزد و با زبان دلش با خدا سخن میگفت ، آدم های جور وا جوری را میدید و از تفاوت آنها در شگفتی بود ، عده ای با خنده های مسخره از کنارش رد می شدند، بعضی از آنها در رویای عشقی سیر میکردند و بعضی مشغول گردش بودند ولی او از همه ی آنها در عجب بود : خدای مهربان ، من این بنده ی حقیر تو به خودم جسارت سوال کردن از تو را نمی دهم اما در این دنیا خیلی چیز ها عجیب است ، خدایا تو موجودات را آفریدی ، موجوداتی که هر نوع از حیات نوع دیگرش در عجب است ، انسانهایی که سلامتی خود را صرف به دست آوردن پول می کنند و پولشان را صرف تامین سلامتی ، آنهایی که روزی دوست دارند بزرگ شوند و روزگاری آرزوی کودکی می کنند ، آدم هایی که محبت را دوست دارند اما ذره ای از آن را به دیگران هدیه نمی دهند ، همان کسانی که نیازمند تو هستند اما دست های نیاز را از خود می رانند ، انسان هایی که از کوچک ترین کاری انتظار جبران دارند اما سپاس نعمت های تو را از یاد برده اند . کسانیکه در نیازمندی با ایمان و در بی نیازی شراب خوارند ، انسانی که هرگز ارضا نمی شود ، زنان در آرزوی مرد بودن همه چیزشان را آشکار میکنند و مردان خود را به مانند زنان می آرایند و هیچ سیر آوری نیست و آن را می خواهند که ندارند و حال ای خدای نازنین ، من نیز بنده ای هستم که شاید دیگران با نگاه به ظاهرم  مرا بچه و بی ایمان بدانند اما با تمام وجودم تو را شناخته ام  شاید از هر پیری پیر تر و این را فقط من و تو می دانیم که چقدر به هم نزدیکیم تویی که هر گاه با پر رویی تمام به سویت دست درازی کردم با کمال بخشندگی دستم را گرفتی پس تو ای همیشه مهربانم یاری ام کن تا همه مرا دریابند....

و خداوند ساکت بود....

از همیشه بی سخن تر...

چشم هایش پر از اشک شد و اشک هایش برآب ریخت و چون قلمی بر آب نوشت....

و خداوند سخن گفت آرام : حا ل تو ای دوست کوچک من ، بدان اطمینان داشته باش که هرگز کسی نخواهد توانست تو را در یابد چرا که همگان به جای در یافتن یکدیگر و باور کردن هم ، به فکر های کوچکی که اندوخته ی عقلشان است می اندیشند و لجبازی های بچگانه و از آنها انتظاری نمی رود ، آری آنان هرگز سیرآوری ندارند همیشه هم چیزی خواهد بود که نداشته باشند زیرا وقتی چیزی را از دست میدهند آن را می خواهند... پس تو ای مهربانم من تو را دریافته ام و دیگر از دیگران بی انتظار باش.

نوشته شده توسط ^^ماهی کوچولو^^ریحانه^^ | موضوع: | لينک ثابت |

پری تنها... سه شنبه سیزدهم تیر 1385 22:43

باز هم سلام...به توان بی نهایت سلام...به همه ی دوستان محبت سلام...

نمیدونم چی دارم مینویسم اما دلم می خواد بنویسم. خوب پس خودمو راحت میکنم و هر چی که دلم میگه مینویسم...

من پری کوچکی را میشناسم که دلش چون آب صاف است ...

و حیاتش بسته به آب...

و هر  روز کنار رودی مینشیند و غم هایش را مینویسد بر آب و در انتظار است...

در انتظار یک آسمان از مهربانی...

پری تنهاست و با زندگی بیگانه...

آب ازمهرپری صاف است... اما آسمان غم آب زندگی پری را گل آلود ساخته...

کاش آسمان عکس خود را در آب میدید...

 

نوشته شده توسط ^^ماهی کوچولو^^ریحانه^^ | موضوع: | لينک ثابت |

تقدیم به بهترین ها در زندگی من... دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 21:53

این قسمت رو تقدیم میکنم به همه ی دوستام مخصوصا ستاره جون*فرناز جون*مینا جون*مهسا جون*فرشته جون*بهنوش جون*مهسیما جون*ندا جون*پریناز جون و بقیه دوستان خوبم که اگه بخوام اسم همه رو بنویسم اینجا پر میشه.

 

 

 To My Friends
تقديم به تمام دوستانم

 
 

 

 

 

 

If you should die
before me, ask if you
could bring a friend.

--  Stone Temple Pilots

اگر تو خواستی قبل از من بميری

 بهم بگو که می خوای يه دوست رو هم همراه خودت ببری يا نه .

If you live to be a hundred,
I want to live to be
a hundred minus one day,
so I never have to live
without you.

--  Winnie the Pooh

اگر می خوای صد سال زندگی کنی

من می خوام يه روز کمتر از صد سال زندگی کنم

چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم.

 

 

 

 

True friendship is
like sound health;
the value of it is
seldom known
until it is lost.

--  Charles Caleb Colton

دوستی واقعی مثل سلامتی هست

ارزش اون رو معمولا تا وقتی که از دستش بديم نمی دونيم.

A real friend
is one who walks in
when the rest
of the world walks out.


يک دوست واقعی اونی هستش که وقتی مياد

که تموم دنيا از پيشت رفتن.

 

 

 

 

Don't
walk in front of me,
I may not follow.
Don't walk behind me,
I may not lead.
Walk beside me and
be my friend.
-- Albert Camus

جلوی من قدم بر ندار،

شايد نتونم دنبالت بيام.

پشت سرم راه نرو،

شايد نتونم رهرو خوبی باشم.

کنارم راه بيا و دوستم باش.

Friends are God's way of taking care of us.
 

دوستان، روش خدا برای محافظت از ما هستن.

 

 

Friendship is one mind
in two bodies.

--  Mencius


دوستی يعنی يک روح در دو بدن .

I'll lean on you and
you lean on me and
we'll be okay

--  Dave Matthews

من به تو تکيه می کنم و تو به من

و اونوقت همه چيزمون مرتبه.

 

 

If all my friends were
to jump off a bridge,
I wouldn't jump with them,
I'd be at the bottom to
catch them.

اگر تمام دوستام بخوان از يه پل رد بشن،

من با اونا عبور نخواهم کرد،

بلکه اون طرف پل خواهم بود برای کمک به اونا.

Everyone hears
what you say.
Friends listen to
what you say.
Best friends
listen to what you don't
say.

هر کسی چيزايی رو که شما می گين می شنوه.

ولی دوستان به حرفای شما گوش می دن.

اما بهترين دوستان

حرفايی رو که شما هرگز نمی گين می شنون.

My father always used
to say that when you die,
if you've got five real friends,
then you've had a great life.;

--  Lee Iacocca

پدرم هميشه بهم می گه موقع مردن ،

اگر پنج تا دوست واقعی داشته باشی ،

اونوقت هست که زندگی بزرگی داشتی.

 

Hold a true friend with both your hands.;

--  Nigerian Proverb


يک دوست واقعی رو دو دستی بچسب.

 
 

 
 

A friend is someone who knows
the song in your heart
and can sing it back to you
when you have forgotten
the words.;

--  Unknown

يه دوست، فردی هست که آهنگ قلبت رو می دونه

و می تونه وقتی تو کلمات رو فراموش می کنی

اونا رو واسه ات بخونه.

 

دوستای گلم من امیدوارم همیشه موفق باشید.

منو هیچ وقت از یاد نبرید.