تبليغاتX
تنها امیدم لبخند غنچه ها
تنها امیدم لبخند غنچه ها
زندگی پرواز در آسمان است اما در سایه اش بر روی دریا پس هم پر پرواز میخواهی و هم ناز ماهی
پسرک نی لبک زن... پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 11:20

سلام مهربونا . چند شب پیش داشتم روی سی وسه پل قدم می زدم که تصمیم گرفتم متن زیر بنویسم آخه بیشتر از همیشه نظرم به نی لبک زن ها جلب شد . امیدوارم بدتون نیاد.

 

پسرک نی لبک زن

 

و آرام آرام بر فراز سی و سه پل قدم میزدم ، چه محیط دلنشینی داشت ، گوشه و کنارش روی طاغچه های گنبدی شکل پیرمرد هایی نی لبک می زدند ، پیرمرد هایی که خود را فرزند اینجا میدانند ، طاغچه هایی که دست های هنرمندی آنها را پدید آورده بود و هر آجرش هزار ها خاطره در بر داشت ،  مردم هر کدام در حال و هوای خویش بودند و می گذشتند ، وارد دالان های باریک شدم چه صفایی داشت ، خلوت اما پر خاطره ، روی دیوار های هر دالان یادگاری نوشته بودند ، دالان هایی که محرم اسرار دل هایی بودند و چه رازدار که رازی را فاش نکردند و شاید روزگاری آنها را با خود مدفون کنند . گاه گداری گوشه ای جمعی را میدیدم که نشسته بودند ، عده ای آواز می خواندند ، بعضی به آرامی صحبت می کردند و بسیاری چون من در افکار خود غرق بودند ، در تاریکی شب نور زرد رنگی میتابید که عکس خود را در آب نمایش میداد ، چه خلوتگاه دلنشینی ، دلم می خواست تمام عمرم آنجا بنشینم و این زیبایی ها را هزاران بار مرور کنم اما افسوس که نه وقت مجال میدهد و نه زندگی امان . کم کم به انتهای پل می رسیدم ، از دالان ها بیرون آمدم . در میان آن شلوغی که نگاهم به سرعت از همه می گذشت بر روی پسرکی که برای خودش نی لیک میزد خیره ایستاد. نگاهم به او وامانده بود و پاهایم قفل شده بود ، صدای ساز نی لبکش با بقیه فرق داشت ، آن صدا تمام احساست را به رقص وا میداشت ، به رقص غم ... صدای نی لبک پسرک با آب فواره همسان بود و قطره ها را تسخیر کرده بود . چشم های او بسته بود اما من نگاه معصومانه ی او را احساس می کردم که خسته بود . دهانش به حرفی باز نمی شد اما تمام حرف هایش را در نی لبک چوبینش می نواخت . لباس های کهنه ای به تن داشت که معلوم بود او چندمین نفری است که آنها را می پوشد ، پارچه هایی روی پاهایش پیچیده بود تا جای کفش را پر کند. بدون اختیار کنار پسرک رفتم . نمی توانستم حرفی بزنم پس فقط گونه هایش را نوازش کردم . چشمانش را گشود و سازش را رها کرد و من فقط خیره به او مانده بودم . نگاه پرسشگرش را به من دوخته بود ... گفتم : پسر کوچولوی مهربان چرا اینجا نشسته ای؟ گفت : می خواهی مرا از ساز زدن در خانه ی خود برانی؟ گفتم : مگر خانه ات کجاست؟ گفت : اینجا خانه ی من است و این نی لبک و آب رودخانه خانواده ی من هستند و این مردم مهمان های خانه ی من اند ، من با ساز نی لبکم از آنها پذیرایی می کنم ولی آنها بی توجه میروند . پرسیدم پس چگونه افق را به شفق می رسانی؟ گفت : زیر پل ، آنجا اتاق امن من است و خوابگاه شب هایم . من با لالایی آب میخوابم و صدای آفتاب بیدارم میکند . لحظه ای به آب نگریست و گفت : زندگی من مثل این آب است و من به منزله ی پل ، آب را ببین چه بی صدا از پل میگذرد و بار فرسودگی را بر دوشش می گذارد ، من نیز فرسوده خواهم شد زیرا خشت هرچه باشد بی دفاع است در مقابل صلاح آب . دیری نمی پاید که این آب منزلگاه جاوید من خواهد و من به آن خواهم پیوست ،  پسرک بر میخیزد و میرود ...... و من در حسرت هم نشینی او .......شب بعد به دیدن پسرک رفتم و هر سو را به دنبالش گشتم اما نبود ...... من فقط زیر پل بستری خالی را دیدم که در کنارش نی لبکی چوبین بود ......

 

 

بله دوستان من بیایید اینبار با دقت اطرافمان را بنگریم همین کنار ما کودکانی بی صدا ازدست میروند.

 

نوشته شده توسط ^^ماهی کوچولو^^ریحانه^^ | موضوع: | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: ^^ماهی کوچولو^^ریحانه^^ & Designer: Hessam Sedaghati