تبليغاتX
تنها امیدم لبخند غنچه ها
تنها امیدم لبخند غنچه ها
زندگی پرواز در آسمان است اما در سایه اش بر روی دریا پس هم پر پرواز میخواهی و هم ناز ماهی
ترررررررررررس^^^ میترسم سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 14:44

 سلام دوستان گلم

دیروز یکی از بد ترین روزهای زندگی من بود یعنی یکی از روزهای ترسناک ، اینقدر ترسناک که من تا به حال اینقدر توی عمرم نترسیده بودم. شاید اگه یه اپسیلن بیشتر ترسیده بودم در جا سکته کرده بودم خلاصه جریان از این قرار بود :

چند وقتی میشه که ما قراره خونمونو عوض کنیم برای همین دنبال خونه پیدا کردن بودیم و هر روز خونه های جور واجوری رو میدیدیم. یه روز که  میخواستیم 2 _3 تا خونه بببینیم قرار شد من تو خونه بمونم و مامانم اینا برن ببینن و فقط خونه ی آخری رو منم باشم واسه ی همین قرار شد هر موقه اونا خونه ها رو دیدین و خواستن خونه ی آخری رو ببینن به من زنگ بزنن که برم سر پل میر تا اونا هم بیان و بریم . خلاصه منم منتظر بودم که بالاخره بهم زنگ زدن (حدود ساعت 5) . آماده شدم و رفتم سر کوچه منتظر تاکسی ، هر چی صبر کردم نه خیر تاکسی نبود که نبود مجبور شدم سوار یه ماشین پیکان شخصی بشم .

همین که سوار شدم راننده خیلی گرم گفت ( سلام خانوم . خسته نباشید .) منم گفتم ممنون. ولی هیچ موقه سابقه نداشت وقتی سوار تاکسی بشم اونم هیچکی توی تاکسی نباشه راننده این طوری و با این گرمی اونم چی خوش و بش کنه! منم برای اینکه بفهمم یه موقه کاسه ای زیر نیم کاسه نباشه خواستم کرایه رو تا مقصد حساب کنم اما راننده گفت(قابل نداره .) گفتم لطفا حساب کنید من عجله دارم .راننده گفت: (اصلا ). خلاصه هر کاری کردم نگرفت . من دیگه کاملا مطمئن شدم سلام گرگ بی طمع نیست. برای همین گفتم نگه دارید لطفا . اونم گفت (برای چی ؟) گفتم نگه دارید آقا . گفت( نه برای چی؟) گفتم یه چیزی یادم رفته. بالاخره نگه داشت و گفت(ببخشید بی ادبی شد خانوم ؟ )گفتم نه خیر  من یه چیزی یادم رفته. اینو گفتم و پیاده شدم . پیاده برگشتم سر کوچمون که دوباره تاکسی بگیرم.

همین طور که ایستاده بودم ، متوجه شدم از تقاطع جلویی یه پیکان داره دور میزنه با خودم گفتم نکته همون راننده هه باشه واسه همین یه کم رفتم پشت ماشینی که سر کوچه بود ولی حیف که زود رو مو بر گردوندم . همین که برگشتم دیدم همونه یه نگاهی به من کرد و با اشاره گفت میخواهید برید منم نگاهمو برگردوندم که نه نمیخوام. طرف که رد شده بود دنده عقب گرفت و واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای دیگه از ترس داشتم میمردم واسه همین سریع دویدم تو کوچه به طرف خونه و به سرعت در رو باز کردم و رفتم توی خونه و قتی واردساختمان شدم دست و پام داشت می لرزید . وااااااااااااااااااااااااااااااای خدا بهم رحم کرد اگه...من دیگه شاید هیچ وقت مامانم و بابام و داداش نازم رو نمیدیدم.

نوشته شده توسط ^^ماهی کوچولو^^ریحانه^^ | موضوع: | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: ^^ماهی کوچولو^^ریحانه^^ & Designer: Hessam Sedaghati