به نام همون که مهربونه
نمیدونم چرا هر چی از محبت می نویسم خسته نمی شم؟ تازه دلم میخواد بیشتر هم بنویسم. از محبت ، از صداقت ، از کودکی . می خوام همیشه نوشته هام از این چیزا باشه ، یعنی هر چی هم نخوام آخرش همین میشه . شاید به خاطر اینه که کمتر توی عمرم صداقت دیدم، شاید چون محبت هایی که دیدم از عشق و جان نبوده ، شاید تا بحال کسی معصوم تر از بچه ها ندیدم . خلاصه هر چی که هست بازم براتون از محبت میگم:
بیایید با هم از کوچه پس کوچه های دل هایمان بگذریم و بسنجیم چقدر از دلهایمان محبت خانه کرده است ، بنگریم چقدر در هاست که تنها کلیدش محبت است و بس . چقدر آسان می توان دلی را شکست و یا شادش کردد !
پس چه بهتر دل ها را با بهار محبت مان سر سبز کنیم !
.....دختر کوچولو.....





