
پیرمرد دست فروش
و پیرمرد مهربان دست فروش بساطش را کنار پیاده روی خیابان پهن کرد ، پارچه ی نخی گل داری را روی سنگفرش پیاده رو انداخت و دانه دانه وسایلش را که چیز زیادی نبود روی آن چید. دستهای چروکیده اما مهربانش پینه کرده بود و روی پیشانی اش خط هایی افتاده بود . صورتش چه درد هایی در برداشت . همه ی عابران با بی توجهی از کنارش عبور میکردند و پیرمرد ساکت بود . گه گاه که عابری به او می نگریست با پوزخندی میگذشت. پیرمرد به آسمان خیره نگاه میکرد ، گویی از دنییای اطرافش جدا سیر میکرد . چه پیرمرد مهربانی بود . جلو رفتم و کنارش نشستم ف اصلا متوجه من نبود ، با خجالت گفتم پدرجان... ناگهان نگاهش به من افتاد ، در چشمانش نگاه کردم ، وای چه چشمان دردی بود و چقدر پرمحبت. پرسیدم پدرجان در آسمان چه می بینی که اینقدر جذاب است که تو را از این دنیا جدا کرده است ؟، سکوت کرد ، لحظه ای بعد مرا به دقت نگریست و دوباره نگاهش را به آسمان دوخت و گفت : من در این آسمان چیز ها می بینم که هر کسی نمی بیند . من تاریکی شب را نمی بینم ، من آنچه در این سیاهی آسمان شب گم شده را می بینم ، من محبتی را می بینم که در شب گم شده است ف من وفا را می بینم که آن را کنج همین آسمان زنجیر کرده اند ، من عشق را می بینم که سرخی اش را زیر این تاریکی محو کرده اند . من ستاره های چشمک زن و خود نما را نمی بینم ، من ستاره
هیی می بینم که کوچک و کم نورند اما همان نور چه دلنشین است ، ستاره ی کودکان یتیم این ها هستند . من ستاره ی کودکان یتیم را می بینم که کوچک و کم نورند اما نورشان چقدر گیراست . من نیمه ی روشن ماه را نمی نگرم ، من نیمه ی تاریک ماه را می بینم که پر از رنج است و پر از غم اما در انتظار روزهای بعد که به روشنی بگراید . آری من این ها را می بینم..... از این همه روشنی پیرمرد دست فروش به وجد آمده بودم و من هم چون او آسمان را می نگریسم... چه پیرمردی.....چه آسمانی....
افسوس که محبت و عشق و وفا در تاریکی گم شده اند. افسوس




