باز هم یه سلام مهربون به همه ی مهربون ها. دیشب خیلی دلم گرفته بود و شاید مدتی رو گریه کردم و امروز اون ناراحتی ها رو توی این متن ریختم و کلمه های زیر رو از درونم بیرون کشیدم.![]()

کودک یتیم
و کودک یتیم کنار جوی آب خیابان دو زانو نشسته بود ، صورت کوچولو و پاکش غم تنهایی را به راحتی به نمایش گذاشته بود ، نگاه چشم های کودکانه اش مانند تیری به قلبت می نشست ، چشم هایی که از نگریستن به انسانها خسته شده بود ، چشم هایی که همیشه در انتظار عابری خریدار، کسی که از او فالی بخرد به هر سو میگشت چقدر خسته بودند . دهانش به هیچ حرفی باز نمیشد ، روی دست های کوچکش آثار زخم هویدا بود ، پیراهن کهنه ای به تن داشت که آرنج های آستینش را وصله کرده بودند ، شلوار پاره ای پوشیده بود که حتی وصله ای هم نداشت ، کفش هایش پاره بودند معلوم بود چند باری آنها دوخته است اما کفش هم زیر بار فرسودگی از بین خواهد رفت . نمی دانم در این دنیا که بین چشم ها هم اعتمادی نیست و از هیچ کس وفا انتظاری نمی رود چگونه این کودک می زیست !؟ در این دنیا که انسان در اوج شادی تنهاست، دنیایی که همه دلت را میشکنند ، در این دنیا که دل شکستن به تفریحی مبدل شده است ، روزگاری که چون غباری در تاریکی محو ات می کند اما از این روزگار که ماه را تاریک کرده است انتظاری بیش نیست . حال این کودک چگونه شب خود را به صبح می رساند ؟!... به آرامی کنارش رفتم و من هم پیش او کنار جوی آب نشستم ، دیدگانم به او خیره مانده بود ، به گذر آب جوی نگاه می کرد و در فکر بود ، مدتی همین گونه نگاهش کردم... بی اختیار دستانم روی شانه اش حلقه شد ، نگاهش به طرفم برگشت ، گویی او را از دنیایی بیرون آورده بودم ، از گودی چشمانش چند قطره اشک پایین می ریخت و چشمانش به سرخی می گرایید ، پرسید : فال می خواهی ؟ نمی
توانستم جوابی به او بدهم ، زبانم قفل شده بود پس فقط نگاهش کردم... شاید درون مرا دریافت که دیگر چیزی نگفت ، لحظه ای بعد گفتم : عزیزم چرا اینجا نشسته ای ؟ نگاهم کرد و گفت : زندگی من مثل این جوی آب می ماند ، معلوم نیست از کجا آمده و به کجا می رود ، گاهی میاید و گاهی می رود ، گاهی پر جوش و خروش است و گاهی خشک بی آب ، گاهی صاف و زلا ل است و گاهی به منزله ی سطل زباله ی عابران تیره و تار ، من در این بازی روزگار بی نقشم باید به انتظار آینده بنشینم ، من نمی توانم فردا را بسازم چون فردا همان دیروز من است و امروز همان فردا ... بی اختیار اشک می ریختم و می سوختم از ستم زمانه ... کودک مهربان یتیم بوسه ای بر گونه هایم گماشت و رفت ... هیچ کاری نمی توانستم انجام دهم ... من کودک یتیم را می دیدیم که دور تر و دور تر و دور تر دور تر می شد ...
افسوس که دل های کوچک این کودکان از یاد همه رفته اند...واقعا افسوس...



