سلام به همه ی اونایی که مهربونن و مهربونیو دوست دارن. بالاخره بعد از چند وقت حال و هوای نوشتن اومد سراغم و تونستم دوباره بنویسم ... امروز اینجا بارون اومد ولی برای من بارون یه جور دیگه بود واسه همین متن زیر رو نوشتم.امیدوارم بدتون نیاد. ![]()
![]()
![]()
امروز باران آمد ...
امروز باران آمد ، امروز آسمان گریست ، امروز بغض غم ترکید ، امروز آسمان اشک هایش را نثار قلب های تشنه ای کرد ، امروز خیلی از دل ها هم مثل آسمان باریدند ، اما امروز محبت خندید ...!
بوی نم باران همه جا را پر کرده بود ، و صدای خش خش برگ های پاییزی آن را همراهی می کرد ، زمین سنگفرشی از برگ ها شده است و سقف آسمان ابر است ، همان ابر هایی که می گریند . کلاغ ها قار قار می کردند و از جانبی به جانب دیگر آسمان پرواز کنان ، گویی پاییز فصل آنان است ، پاییز زیباست و دلگیر ، یاد آور روزهای تلخ است پاییز . و من همچنان زیر باران پیش می روم ، کسی مرا به سوی خود می کشاند اما او کیست ؟!
ولی من می روم ... در دل خود با خدای مهربانم سخن می گفتم : (خدای من چه زیباست باران ، باران گذر غم است ، می باریم و دلتنگی هایمان را همراه قطره ها فرو می فرستیم و تو چه مهربانی که آسمان را می بارانی تا ما را به یاد باریدن اندازد ، تو چه مهربانی که محبت را همراه قطره ها کردی تاشبنم وجود ما بوی مهر گیرد ، باران تو بوی نم دارد و باران ما بوی غم ، اما وقتی باریدیم آزاد و رهاییم و آن زمان است که محبت می خندد ، چرا که ما می خندیم ولی این تویی که اول و آخری .)
در همین میان متوجه شدم زیر باران ، باران می بارد ، آری پیرزنی را دیدم که به آسمان چشم دوخته بود و می
گریست ، آسمان چشم هایش خیس خیس بود ، روبروی او بودم و او همچنان خیره به آسمان ، پرسیدم : آسمان
بارانی ست و چرا چشم های شما هم می بارد ؟ پیرزن بی آنکه نگاهش را از آسمان جدا کند می گوید : ابر ها را ببین ، می بینی هر لحظه به یک شکل درمی آیند و لحظه ای یک رنگ نمی مانند ؟! آدم ها هم مثل ابر ها هستند ، آنها لحظه ای این گونه و لحظه ی بعد دیگرند . آنها یک جور نمی مانند و هر لحظه عوض می شوند ، اما سرانجام دوباره می بارند ولی فرق ابرها و آدم ها اینست که ابرها می بارند ، به دریا میریزند و دوباره به آسمان میروند و ابر می شوند اما وقتی انسانی بارید ، باریده است و به دریای بی کرانی می پیوندد ، او هرگز نمی تواند دوباره ابر شود ، آسمان را یک بار به او می دهند.
پیرزن خیره به آسمان بود و من خیره به او..... زیر باران باز می گردم اما به این فکر که شاید باریدنم نزدیک باشد..... و امرز باران آمد.....
چه خوب بود که ما ابرهایی بودیم وسیع ، که هرگز عوض نمی شدیم ،
یک رنگ ، یک دل ، مهربان




