تبليغاتX
تنها امیدم لبخند غنچه ها
تنها امیدم لبخند غنچه ها
زندگی پرواز در آسمان است اما در سایه اش بر روی دریا پس هم پر پرواز میخواهی و هم ناز ماهی
امروز باران آمد... یکشنبه سی ام مهر 1385 23:47

سلام به همه ی اونایی که مهربونن و مهربونیو دوست دارن. بالاخره بعد از چند وقت حال و هوای نوشتن اومد سراغم و تونستم دوباره بنویسم ... امروز اینجا بارون اومد ولی برای من بارون یه جور دیگه بود واسه همین متن زیر رو نوشتم.امیدوارم بدتون نیاد.

 

 

 

 

امروز باران آمد ...

 

امروز باران آمد ، امروز آسمان گریست ، امروز بغض غم ترکید ، امروز آسمان اشک هایش را نثار قلب های تشنه ای کرد ، امروز خیلی از دل ها هم مثل آسمان باریدند ، اما امروز محبت خندید ...!

بوی نم باران همه جا را پر کرده بود ، و صدای خش خش برگ های پاییزی آن را همراهی می کرد ،  زمین سنگفرشی از برگ ها شده است و سقف آسمان ابر است ، همان ابر هایی که می گریند . کلاغ ها قار قار می کردند و از جانبی به جانب دیگر آسمان پرواز کنان ، گویی پاییز فصل آنان است ، پاییز زیباست و دلگیر ، یاد آور روزهای تلخ است پاییز . و من همچنان زیر باران پیش می روم ، کسی مرا به سوی خود می کشاند اما او کیست ؟!

ولی من می روم ... در دل خود با خدای مهربانم سخن می گفتم : (خدای من چه زیباست باران ، باران گذر غم است ، می باریم و دلتنگی هایمان را همراه قطره ها فرو می فرستیم و تو چه مهربانی که آسمان را می بارانی تا ما را به یاد باریدن اندازد ، تو چه مهربانی که محبت را همراه قطره ها کردی تاشبنم وجود ما بوی مهر گیرد ، باران تو بوی نم دارد و باران ما بوی غم ، اما وقتی باریدیم آزاد و رهاییم و آن زمان است که محبت می خندد ، چرا که ما می خندیم ولی این تویی که اول و آخری .)

در همین میان متوجه شدم زیر باران ، باران می بارد ، آری پیرزنی را دیدم که به آسمان چشم دوخته بود و می

گریست ، آسمان چشم هایش خیس خیس بود ، روبروی او بودم و او همچنان خیره به آسمان ، پرسیدم : آسمان

بارانی ست و چرا چشم های شما هم می بارد ؟ پیرزن بی آنکه نگاهش را از آسمان جدا کند می گوید :  ابر ها را ببین ، می بینی هر لحظه به یک شکل درمی آیند و لحظه ای یک رنگ نمی مانند ؟! آدم ها هم مثل ابر ها هستند ، آنها لحظه ای این گونه و لحظه ی بعد دیگرند . آنها یک جور نمی مانند و هر لحظه عوض می شوند ، اما سرانجام دوباره می بارند ولی فرق ابرها و آدم ها اینست که ابرها می بارند ، به دریا میریزند و دوباره به آسمان میروند و ابر می شوند اما وقتی انسانی بارید ، باریده است و به دریای بی کرانی می پیوندد ، او هرگز نمی تواند دوباره ابر شود ، آسمان را یک بار به او می دهند.

پیرزن خیره به آسمان بود و من خیره به او..... زیر باران باز می گردم اما به این فکر که شاید باریدنم نزدیک باشد..... و امرز باران آمد.....

 

 

 

چه خوب بود که ما ابرهایی بودیم وسیع ، که هرگز عوض نمی شدیم ،

یک رنگ ، یک دل ، مهربان

 

نوشته شده توسط ^^ماهی کوچولو^^ریحانه^^ | موضوع: | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: ^^ماهی کوچولو^^ریحانه^^ & Designer: Hessam Sedaghati